تا تو بخاطر منی کس نگذشت بر دلم !...
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو گاهی از دور تو را خواب ببینم کافیست آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن من همین قدر که گرم است زمینم کافیست من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست دوستت دارمها
را نگه میداری برای روز مبادا، خيال خام پلنگ من بسوي ماه جهيدن بود وماه را زبلندايش به سوي خاک کشيدن بود پلنگ من- دل مغرورم- پريد وپنجه به خا لي زد که عشق- ماه بلند من- وراي دست رسيدن بود گل شکفته خدا حافظ،اگرچه لحظه ي ديدارت شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود من و تو آن دو خطيم آري - موازيان به ناچاري که هر دو باورمان زآغاز به يکدگر نرسيدن بود اگر چه هيچ گل مرده،دوباره زنده نشد، اما بهار در گل شيپوري،مدام گرم دميدن بود شراب خواستم وعمرم،شرنگ ريخت به کام من فريب کار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود چه سرنوشت غم انگيزي که کرم کوچک ابريشم تمام عمر قفس مي بافت،ولي به فکر پريدن بود یکــــــــــــــــــــســــــــــــا ل گذشــــــــــــــــت ................... به تو می اندیشم روی این آبی آرام بلند یادته تو اوج پاییز ، اخرین لحظه ی دیدار خب مواظب خودت باش، دو سه بار،دوباره تكرار یادته به ماجرامون چقدر نگا می كردیم تا یكی دلش بیاد و بگه خب ،خدانگهدار تو خداحافظی خواستی،دل من یه كم تكون خورد بعدش اسمتو نوشتم رو ساقه ی سپیدار بارون گریه كه بارید از تو ابر غصه هامون هر دومون سر گزاشتیم روی اجرای دیوار یه بار دیگه می پرسم راس راسی باید جدا شیم؟ یادته اشك تو افتاد روی سیم گرم گیتار؟ من باید تموم میکردم تموم خاطره ها رو یه جوری دلت می لرزید پس دیگه نكردم اصرار خیلی اونجا مونده بودیم همه ما رو دیده بودن بدجوری نگا می كردن مردم كوچه و بازار نگاتو گرفتی از من گفتی خب كاری نداری من شكستم ولی گفتم برو به امید دیدار دل من دوباره لرزید مث اون لحظه ی اخر خاطرت،هر چی كه گفتی،شد رو رویای من اوار اما من میگم خدایا،من كه كلی غصه دارم غمای اونم بگیر و باز به این دیوونه بسپار تو دری گوهری لعلی تو الماس برلیانی باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباندو ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اندو طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد . باتو،دریابامن مهربانی می کند کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم پاک خداوندی را می نوشم آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند. می فشرد بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم. مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم. غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند. و خدا زن را آفـرید مراقب باش که ..." گفت: "بله افسون افسانة گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی كه مسحور شیطان میشوی. از او حذر كن كه یار و همدم ابلیس است. سرنگونت میکند.... ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم. كسی كه نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می كردم . . نمیدانستم چرا؟ به خدا نگاهی كردم مثل همیشه میدانست. وقتی با او روبرو شدی مراقب باش كه او داروی درد توست. مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشكنی كه او بسیار شكننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ كن پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید كردی؟" اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟” "من سكوت نكردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی سن یار من قاصدی سن ( خیالنا دیرم به خیال ایلیر ) ای لن سنه چای دمیشم خیالنی گوندریپ دی بس که من آخ وای دمیشم آخ گجه لر یاتمامیشم من سنه لای لای دمیشم سن یاتالی من گوزومه اول گوزلاری سای دمیشم هرکس سنه اولدوز دیه اوزوم سنه آی دمیشم سنن سورا حیات من شیرین دسه زای دمیشم هر قزل بند گول آلیپ سن قزله های دمیشم سنین گون تک باتماقنی آی باتانا های دمیشم ایلدی بابا گیش دیرم سابق گیشا یای دمیشم گه تویویی یاد سالر من دنی نای نای دمیشم سوندرا گنه یا صبا تب آقلاری های های دمیشم عمر سورن من قارا گون آخ دمیشم وای دمیشم. ............................ ................................................................................ ته نوشت : اولدوز گلیپ آی اولماز بهار گلیپ یای اولماز نرگس لارن ایچینده هیچکس سنه تای اولماز در آینه ام بنشین ای خوب تماشایی... تا زنده شوم با تو در مرز توانایی تو روح بهارانی در باغ تنم ای گل! پاییز به سر آمد ای کاش که باز آیی چون آتش وخاکستر در وحشت طوفانم بی صبح نگاه تو سخت است شکیبایی من بیخود از خویشم ای شاعر اشعارم! شعرم غزل چشمت وقتیکه تو می آیی تو آن سوی هر لحظه من تشنه دیدارت دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی.......... .............................................................................................................. زوده زود برگرد.... دلگیر دلگیرم ، از غصه میمیرم مرا مگذارو مگذر با پای از ره مانده در این دشت تب دارای وای میمیرم مرا مگذارو مگذر سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ دل برنمیگیرم مرا مگذارو مگذر با لله که غیر از جرم عاشق بودن دوست بی جرم و تقصیرم مرا مگذارو مگذر آشفته تر زآشفتگان روزگارم از غم به زنجیرم مرا مگذارو مگذر با شهپر اندیشه دنیا گردم اما در بند تقدیرم مرامگذارو مگذر ده ثانيه تا ا نتها ، پا يا ني بي سر و صدا. بي خبر ا ز هر شب و روز ، من و يه شمع نيمه سوز ............................................................................................................... ته نوشت:آتش چشم پراز قهر تو می گفت برو جذبه چشم پراز مهر تو می گفت بایست دوستت دارم اگرچه هدفی بیهودست(بیهوده نیست) دوستت دارم اگرچه سخنی تکراریست. ............. منتظرم باش خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که تو رو از چشم من دزدید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادس نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادس خداحافظ به شرطی که نبندیم دل به رویاها بدونیم با تو بی تو همین رسم همین دنیا ....................... منتظرم باش منتظرت هستم..... ملاصدرا میگوید: خداوند بی نهایت است ولامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک میشود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قد ر ایمان تو کارگشا میشود. یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود نا امیدان را امید می شود گمگشتگان را را ه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیرا ن را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را....... به شرط اعتقاد ، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح ، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا ومغزتان را از هر اندیشه خلاف وزبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار وبپرهیزید از ناجوانمردی ها ، ناراستی ها ، نامردمی ها......... چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه برسفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند......... مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یا فت نمی شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
چرا گرد سرای من چنین بیهوده می گردی؟
از آن ترسم که کودک وار بر خاکت بیفشانم
نیندیشم که در دستم شراب خانه پروردی
خزان را با بهار این دل به توفیری نمی سنجد
نه مهرش با سر سبزی نه قهرش با رخ زردی
من آن سیاره ی صد سال نوری دور از دستم
به بال مرغکان سویم چرا میل سفر کردی؟
چه می شد گر دلت را محترم می داشتم یعنی
به گیسو می زدم لعلی که سویم هدیه آوردی؟
اگر سنگم و گر آهن حدیث درد کن با من
سخن بر دل نشیند چون بر آید از سر دردی
مرا اشک تو شاید دیدگان بر عشق بگشاید
بگو باران فروشوید ز چشم انداز من گردی
اگر می رانمت از در, مرو سوی دری دیگر
عتابم را مکن باور, تو کودک نیستی...مردی.
سیمین بهبهانی
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان
نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده
که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند
خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را
نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی!
یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد
آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را
به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم
تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
تو نوری شهد رویا یی نگاه مست آهویی
تو ای مه شبنم عرشی بروی گونه دنیا
تو رویای شرابی شاهکار شعر یزدانی
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را،
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی،
:: دکتر علی شریعتی
هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: "این زن است. وقتی با او روبرو شدی،
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع كرد و چنین
وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكنی. سرت را به زیر افكن تا
گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی كه از آنها شیاطین میبارند.
مبادا فریب او را بخوری كه خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل
مراقب باش...."
و من بی آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: "به چشم."
شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد كه: "خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این
از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هیچ مگو...."
گفتم: "به چشم."
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش
چقدر دوست میداشتم بر موجی كه مرا به سوی او میخواند
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا
دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم
قطره اشكی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست.
لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنكه حرفی بزنم و دردم را بگویم،
با لبخند گفت: "این زن است .
بدون او تو غیرکاملی .
نمیبینی كه در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟
من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام.
تا خودم تو را مهیای این دیدار كنم."
من اشكریزان و حیران خدا را نگریستم.
خدا گفت: "من؟"
فریاد زدم: "شیخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردی.
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت:
و نه آوای مرا."
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تكرار میكند
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چندوقتی است که هرشب به تومی اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه همان وهم همان تصویری
که سراغش زغزلهای خودم می گیری
به تبسم به تکلف به دل آرایی تو
به خموشی به تماشا به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
به همان زل زدن از فاصله دور بهم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور بهم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش
می توان یک شبه پی برد به دلداگیش
یک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زدازاحساس خداتادل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بیرنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هرشبه تصویرتونیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو با آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من! آن شبح شاد شبانگاه تویی
يکي گذشت از ثانيه ، 9 تاي ديگه باقيه . اي کاش تو لحظه اي که رفت ، ميد يد مش 1 بار ديگه
اون دور بود و تو حسرتش ، ثانيه ها که ميگذشت. اي کاش تو اين 1 ثانيه ، بي بودنش نمي گذشت
ساعت ميگه 2 ثا نيه ، 8 تاي ديگه باقيه . يه عمر نشستم منتظر ، کي ميگه ا ينا بازيه
فقير بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه . يه عمري چشم به در بودم ، اين آخرها هم چشم به راه
ساعت بازم بهم ميگه ، 3 ثانيه رفته ديگه . خبر داري چه زود گذشت
مونده فقط 7 ثانيه . هي با خودم گفتم ميا د ، اميد تو ندي به باد
داد ميزنم پس کي مياي ، کسي جوابمو ندا د ، ازم فقط اين باقيه . ثانيه پشت سر هم
رفتن تا شش و هفت و هشت . لحظه تو گوشام داد ميزد ، 8 ثانيه ازت گذشت
من موندمو 2 ثانيه ، ا زم فقط اين با قيه .من وز نشستم منتظر
چشم اميدم ساقيه . آي اي باد سحر ، واسش ببر تو اين خبر . بگو که من تا آخرين
خيره بودن چشمام به د ر
ثانيه نهم که رفت ، مونده فقط 1 ثانيه
سرت سلامت نازنين ، از من يه لحظه باقيه . قسمت نشد ببينمت ، شا يد که لايق نبو دم
منتظرت موندم ، يه وقت نگي که عاشق نبودم
ثا نيه ي 10 گل ياس ، را حت شدم ديگه خلاص . آزاد شدم بيام پيشت ، بي واهمه بي چرا
قشنگ ترين ثانيه ها ، اين 10 تا بود که زود گذشت.....
رفتی ولی فضای دلم تنگ میشود
باور نمیکنم که دلت سنگ میشود
ای آشنای دیر رسیده کجا روی
پای ترانه در پی تو لنگ میشود
در این سکوت ممتد و تاریک بیکسی
بین من و تو فاصله فرسنگ میشود
وقتی تو هم به خاطره ام فکر میکنی
غمنامه تو روی گلو چنگ میشود
ای دلبری که دل به تو دادم چه میکنی
اینگونه بین من و خودم جنگ میشود
در آرزوی داشتنت دلربای من
تا آخرین نفس دل من تنگ میشود
بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد
ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد
همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد
"لن ترانی" نشنیدم ز خداوند چو او
"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد
تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد
مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید
فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد
گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد


